راننده تاکسی...

www.sisivs.blogfa.com

قبلنا موقع معرفی می گفتم جوانی هستم فلان ساله ...اما حالا اگه بگم میانسالی ۴۰ ساله ام معرفی جامع تریه...

از بچگی آرزو داشتم خلبان شم...اما حالا با پیکان مسافرکشی می کنم...اگه آرزو میکردم مسافرکش شم چی به سرم میومد ؟...خدایا مصبتو شکر...

یادمه هروقت از بابای خدابیامرزم میپرسیدم کی وقت عاشق شدنم میشه تا ازدواج کنم می گفت هروخت جای سیبیلت سبز شد اونوخت به عشق و ازدواج دچار میشی....سیبیلم مشکیه با های لایت سفید ، اما نشدم به عشق و عاشقی دچار... هم سن و سالای من الان منتظر بچه سومشونن و من هنوز اول راه ...!

دیگه نمیتونم منتظر باشم تا ننم واسم عاشق بشه و توی روضه یا صف شیر برام دنبال زن بگرده!....باید خودم دست بکارشم ...هرجور شده عاشق میشم و یه کیس (همون نیمه گمشده مناسب) پیدا میکنم...

بچه های خط میگن ، اگه خوب به جامعه و دور و ورت نگاه کنی ، عشقو درک میکنی...

یه بار یه دخترپسر ۱۷ ساله که شبیه دوتا فنچ عاشق بودن رو سوار کردم...از توی آینه ازشون پرسیدم،

 شما  با شناخت همدیگه رو پیدا کردین ؟                                         - یه نگاه عاشقانه بهم کردن

پرسیدم فکر میکنن بتونین تا آخر عمر کنار هم دوام بیارین ؟                  - دستای همو گرفتن

پرسیدم واقعا عاشق همین ؟                                                -اوه...چه صحنه ای... لا الله الا لله...!!!

شاید واقعا عشق همین باشه...عشقی که امکاناتش از معنیش بیشتره...اگرچه روز بعد پسره رو با یه بنده خدای دیگه سوار کردم ...

یه روز برادر حجت حجتیه رو سوار کردم...از عشق ازش پرسیدم ، گفت :  

 - زبان درکام گیر کوه معصیت..از عشق روی زمین از من نپرس ای خس و خاشاک...عشق فقط عشق آسمانی

عشق آسمانی؟                 - بایدم ندونی چیه... تا وقتی این عشقای کوچه بازاری هست فساد هم هست...تا فسادم از روی زمین پاک نشه و عوامل فساد و اغتشاش نفس بکشن ، هیچکی نمی تونه عشق آسمونی رو درک کنه....دیگه دوره امر به معروف تموم شده...باید فساد و عواملش نابودشن...تاحالا دو جفت پسر دختر فاسد رو فرستادم جهنم ، تا زمینه عشق واقعی فراهم شه....خدا قبول کنه...

با پوزخند بهم گفت : "من دنبال شرف و غیرت و آبرو میگردم تو دنبال عشق ؟... راهت رو عوض کن پسر..."

درحالی که آب دهنم رو قورت میدادم تو دلم گفتم... خوب آدم همش دنبال چیزاییکه نداره میگرده !!!

یه بارم یه پیری (پیرمرد عاشق ) رو سوار کردم...در مورد عشق پرسیدم:  

- عشق یعنی بی وفایی های یار         دل بستن به یه آب دو خیار

۶۰ سال پیش با دختر همسایمون عهد بستیم که فقط همدیگه رو بخایم....اما همون سال اول  با پسرعموش یه عهد دیگه بستو رفتنو من موندم عضب تا حالا...عشق خیلی بی وفاست

با این اوصاف همون بهتر که عشق رو درک نکنم و معنیشو ندونم...خیلی خوبه که عاشق نیستم...

ظهرای گرم هروقت از نزدیک حرم امام رضا رد میشم

دلم هوای صحن و سقاخونشو میکنه... چیکار کنم عاشقتم ، تشنگی بهونس...

 

وقتی مردم بد میدونن، که با عشق غصه رو سد شیم      بیا ای هم ترانه ، بیا عاشق شیم و بد شیم

بی پولی ...

www.sisivs.blogfa.com

سلام...اینجانب (ح ط) فرزند (م ک) رئیس آژانس هواپیمایی ستایش بودم...مدتی قبل پس از سالها متوجه شدم (م ک) جون پدر واقعیم نیست و این موضوع رو از تفاوت در نام خانوادگی فهمیدم...تصمیم گرفتم به خاطر یه عمر دروغ ،پدرمادرم رو ترک کنم... واسم خیلی سخته بعد از یه عمر از جیب باباهه خوردن روی پای خودم واستم... مدتی دنبال کار گشتم ولی چون با پارتی سرکار رفته بودم و هیچ تخصصی نداشتم، بهم کار ندادن..

تازه میفهمم پول چیه ؟ حتی دوستایی که یه عمر ازم حساب میبردن با این وضعیتم یه تف سربالا هم نثارم نمی کنن...به نظرم بدترین چیز بی پولی، گرسنگیه... و بدترین چیز گرسنگی، غار رو قور شکمه که آدمو به کار های بدی وا میداره! ....یه بار که از گرسنگی چشام سیاهی میرفت تصمیم گرفتم شیشه نونوایی رو بشکمنو با یه سنگک خودمو سیر کنم...اما حواسم نبود صف وجود داره و خلاصه با سنگِ سنگکِ داغ حلقومم رو پر کردن...یه مدت هم به شغل شریف تکدیگری مشغول بودم...بچه ها بهم می گفتن تو حتی عرضه نداری روزگار سیاهتو تعریف کنی چه برسه به اینکه بخای دروغ بگی....یه بار هم تصمیم گرفتم برم خواستگاری یه دختر پولدار ولی با یه حرکت پرتابی شوتم کردن بیرون و گفتن :

سکه نداری دون میخای ؟ عاشق مهربون میخای ؟

شبا تو پارک میخوابیدم و گاهی هم با سازدهنیم آهنگی میزدمو صدامو رها می کردم..یه شب پیرمردی بهم گفت صدات سوز قشنگی داره...اگه قول بدی هرشب واسم بزنی پول خوبی بهت میدم...از اون به بعد شبا پارک پر میشد از پیرمردها و افراد افسرده... شبای زمستون هر وقت از کوچه ای رد میشدم از آسمون واسم پول می رسید !...و روزا هم هر وقت پول احتیاج داشتم پشت چراغ قرمز از راننده ها پول در میاوردم.

یه روز که داشتم پولامو میشمردم امیر دودو اومد و گفت خبر داری قراره طرح هدفمند کردن یارانه ها اجرا بشه ؟

-  خوب حالا که چی؟

-   اون موقعی که تو فرمش رو پر کردی خانواده و شغل داشتی ولی الان مشمول سهام نمیشی و مثل اون اولا بدبخت میشی...

-   حالا چیکار کنم؟

-   یکی رو میشناختم که بهش میگفتن پاواروتی که اونم صدای قشنگی داشت ولی درآمد کافی نداشت. از این قرصا مصرف کرد و الان بزرگترین خواننده اوپرای جهانه...

این روزا هرچی پول درمیارم قرص میخرم... احساس میکنم صدام بازتر شده و آهنگام هم شادتر...حتی میتونم بین ماشینای پشت چراغ قرمز حرکات موزون انجام بدم...حالا مشتریام جونا شدن و توی جشناشون منم دعوت می کنن ...من هم واسشون می خونم و هم براشون قرص می برم...آخه جونا هم مث من عاشق پیشرفتن...الان دوساله توزندانم...به زندانی ها خوندن یاد میدم ولی احساس می کنم دوباره غم صدامو گرفته ...خوب که فکر میکنم اصلا دوس ندارم به گذشته برگردم ،چوم مطمئنم

 درسته پول خوشبختی نمیاره ولی بی پولی حتما بدبختی میاره

تن آدمی شریف است...

 

www.sisivs.blogfa.com

خداروشکر مردم شبا پیتزا می خورن ، مگرنه روزا با این پشمای خاکستری مخم زیر آفتاب می پُکید...

با سابقه ترین کارگر این رستورانم... بابام هم قبلا شغل منو داشت... البته اون زمانا اینجا کبابی بود و بابام خرس ...!!

تنها دو شغله رستورانم... سرشب بیرون کار می کنمو آخر شب تو آشپزخونه ظرف می شورم... باید یه جوری خرج زن و بچه مو درآرم.

البته چیزی نموده بود چند روز پیش اخراجشم... آخه جدیدا خیلی دل رحم شدم...پیتزاهای مونده رو به حسین کفاشه که جلو پیتزافروشی کار میکنه دادم...

از من بیچاره تره...شیش سالشه و بی پدرمادر ...خلاصه صابکار یه ماه حقوقمو قطع کرد .

درسته که هر چی مشتری بیشتر جلب کنم پول بیشتری گیرم میاد ولی امروز با مشتری پروپاقرصمون دعوام شد....پسره بی شعور هر روز با یه دختر میاد و پیتزا می خوره... آخه کی گفته پیتزا شام عاشقای زمینیه...

والا منم عاشق خانوادمم... ولی زن و بچه ام دیگه خجالت می کشن هرشب پیتزا بخورن...

خدایا ....از دخترم خجالت می کشم.... دیگه دوست نداره باباش اونقدر حیون مهمی باشه  که همه بخوان باهاش عکس بگیرن !...دوست دارم اگه تو مدرسه ازش پرسیدن بابات چیکارس...

نگه پاندای پیتزا فروشه ...مثلا بگه پاندای کونفوکاره !!

خدایا ...طاقت ندارم خانوادم منو موقع کار ببینن . کاش یه شب با زن و بچم تو رستوران غذا میخوردیم و منم لباس پاندا تنم نبود ...

آهای مردم ... اینقدر ظاهربین نباشید... به لباس تنم نیگا نکنید باور کنید منم آدمم ...اگه منو درک نکنین... خیلی گاوین... ببخشین من بی ادب نیستم ها... این حداکثر کلمات رکیکم بود...!!!

به بچه هاتون بگین اینقدر دم منو نکشن و آخر سرم که ....

      تن آدمی شریف است به جان آدمیت        نه همین لباس پانداست مایه خجالت

آخر عاقبت درس نخوندن...

www.sisivs.blogfa.com

حدودا 21 سال پیش یه شب بعد از هزاران بار اراده کردن و زیرش زدن با خودم عهد کرده دیگه از فردا   واسه کنکور ارشد بخونم.

خلاصه جون خودمو قسم خوردم که از فردا صبح شروع کنم به خوندن و بعد خوابیدم...

اما هیچ وقت بیدار نشدم...

فکر نمی کردم خدا اینقدر جدی بگیره !... درسته آدم بی ارداه ایم ...درسته بالای وبلاگ نوشتم " زودتر بغلم کن " اما کاش حداقل میذاشت نماز صبحم رو بخونم..

خلاصه بعد از جیغ داداشم و بی هوشی بابام سه تایی مون رو واسه اولین بار سوار آمبولانس کردن و بعد از یه حموم حسابی بردنم خواجه ربیع واسه خاک کردن...

توی عمر سیاهم سه تا آرزو بیشتر نداشتم... یکم اینکه تو حرم امام رضا دفنم کنن...دوم %20 اراده داشته باشم ... و سوم اگه خواستم بمیرم مرگ مغزی شم تا اعضامو اهدا کنن...فکر کنم باید تو انتخاب آرزو ها دقت بیشتری می کردم.... راست میگن آدم باید اندازه قدش آرزو کنه...منم که کوتوله....

خیلی شلوغ شده بود. همه آومده بودن . از اعضای خانواده گرفته تا بچه های وبلاگی... حتی کسایی که اشکمو درآوردن تا یه Comment بذارن...همه گریه می کردن اما از خنده داشت کفنم جر میخورد ... دیدن قیافه ی کسایی که یه عمر فقط ازشون تصویر سازی داشتم چقدر خنده داره...

تفلی مامانم... آرزو داشت منو تو لباس دامادی ببینه ... اما حالا تنم رخت سفید کردن...

شب اول خیلی دل تنگش شدم... آخه دوتا گندبک آومده بودن و تا صبح واسه لحظه لحظه ی عمرم ازم بازجویی می کردن.. هروقتم که خالی می بستم یه چوب می کردن تو .....  خلاصه  از درد خوابم نبرد ...

حالا بعد از 25 سال عذاب و شکنجه و که 4 سالش به خاطر فرار از زندان بود ،قراره ترخیصم کنن...

توی این سالا با هم سلولی هایی آشنا شدم که قرار بود مث من از فردا آدم شن... این دفعه می تونستم از همه خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم ...

مسئول شکنجه که اتفاقا قیافش شبیه یکی از سیاسیون بود میگفت : تو الان پاک پاک شدی.... دیگه میتونیم بریم واست یه حوری انتخاب کنیم...

اما حیف ...امروز پادر هوا بین این دنیا و اون دنیا موندم... چون هیچ خانواده ای به لیسانسه زن نمیده... واسم فاتحه زیاد بفرستین و قدر این شعر رو بدونین :

در گذر از عمر گران ، از تجارب درس گیر                      و درمیان مشکلات ، تن را مده به تقدیر

گر اسیر و بنده ی تکرار دقایق شدی                               امروز را از دست مده ، شاید شود فردا دیر