دزد مادرزاد دل

اگر سخنی بایدم همی گفتن . اجازه از دل همی باید گرفت که دل صاحب سخن است
و زبان ناقل آن ... اگر سخنی از من طالبید هنوز ! از منی که اکنون بی دل تازه گذشته ام ...
شما را قسم به هر رهگذری که می گذرید خبرم کنید اگر نشانی از دزد مادرزاد دلم یافتید !
که به چنگش آرم و داد جوانی ازو بستانم و چونان خاری ز ساقه گلم آغوش گیرم ... خبرم کنید
تا برهنه برهنه تازیانه نگاه زنم بر اندام شکننده آرامش و تشویش دهم سر زلفان نارش را ...
خبرم کنید که دزد مادرزاد دل خیره خیره سینه ام را شکافته ودر حال بی خبری دل از من ربوده ومن
چاک داده را به میان خونابه شور رها بگذاشته ...
به کدامین مذهب
به کدامین فرمان
به حکم کدامین خدا ...
او آزاد می گردد و خون مرا قمار نازبازی خود می کند ؟!
اگر یافتید آن مست صیاد زیبا را ... به شکارش باز آرید
شما را قسم به سخن .. به منش باز آرید تا سرش را به سینه ام بفشارم به منش باز آرید تا
به دادگاه دلدادگی برمش و به حکم دزدیدن دل صد عمر بوسه سارش کنم !

توی این شبای تلخ و سوت کور