Salam....

Regarding metal-resin adhesion, there are some well-established solutions:

http://www.cda-adc.ca/JCDA/vol-64/issue-7/resin.html

one may also read systemically books through Google Books

_______________________________________________________

body

Dear Abbaszadeh and Taherian

Please consider the following websites regarding the project:

http://www.nrel.gov/wind/

http://www.risoe.dk/vea/competence/description.htm

Baniadam

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

 

 راست میگن... "آدم "نباید به سیبی که منع شده بود گاز می زد....امروز قرار بود واسمون مهمون بیاد....گشنم بود و رفتم سراغ ظرف میوه ها...

اولین گازی که از سیب سرخ زدم یه کرم نصف شده دیدم... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشتم حساب می کردم چند روزه رفتی...تعداد ته سیگارم دوری مون رو نشون می ده...پولام ته کشیده...دیگه برای حساب کردن چیزی برام باقی نمونده...

جز گلوله های تفنگم که سه تاست...البته یکی اش هم کار رو راه میندازه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی این بعدازظهر های سگی که دارم درس می خونم هروقت امیدم کم میشه یاد انگیزه مش قاسم میفتم که میخاد با پول یارانش واسه دخترش جهیزیه بخره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از بچگی هر وقت اسم شراب رو می دیدم از ترس نقطه های "ش" رو پاک می کردم....

دست روزگار حسابدار می خونه ام کرد....خدایا شکرت  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

تا هستی  گاز شهری واسم بی خطره ...

                نبودنت جرقست ...

                           امشب... میخام شمع های کیک تولدمو روشن کنم .

 

وقتی که شب ، جا میذاره ، خنجر انتظارتو           خون ، رگو طاقت نداره ، دل منم دیدار تو

حالا که غرق یک صدام، دل به بودن نمی بندم     با اینکه مقتول توام، پای جون دادن می خندم

                                                                                 +   اگه ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

www.sisivs.blogfa.com

طفلی مامانم. می دونست از درس بدم میاد ولی همش اصرار می کرد تا برم دانشگاه و یه مدرک آبرو مند بگیرم . می گفت : " این اتاق زیر پله رو کم کم باید ارتقا بدی . واسه دوران مجردیت خیلی باصفا و رومانتیکه ، اما جای زن و بچه نیست ." منم به نصیحتش عمل کردم و چهارسال بعد با مدرک مهندسی زیر بغل آومدم بیرون . درست مث یک سگ ، که مرغابی شکارشده  رو پیش صاحبش می بره . هرچند مرغابیه مرده بود و من هم جایی واسم کار پیدا نشد.

این روزا توی رختشور خونه بیمارستان کار میکنم .حقوقم با چهارسال پیش که تو کفاشی کار میکردم، فرقی نکرده  . بچه های بیمارستان دسته جمعی تصمیم گرفته بودن مهندس صدام کنن. با این حقوق بخور نمیر مهندسیم ، تونستم به اتاق زیر پله دیگه ای نقل مکان کنم. زیر پله ای که منظرش ، دیوارنوشته ی " لعنت بر پدرمادر کسی که در این مکان آشغال بریزد" بود و سحرها با صدای کفتر باز بیدار میشدم و آژیرپلیس ،دوازده شب به بعد یه چیز عادی بود.

ملحفه بیمارستان از همه بدتره . پر کرم و قارچ. اما خوراک این کرم ها بجای ته مونده گوشت و مرغ ، خون انسانه . زخم مردم بدبختی که بعد یه عمر تلاش و خون دل خوردن ، وارد شکم یه عده راحت طلب کسافت میشه. ببخشید فحش دادم . یاد روزی که واسه استخدام رفته بودم و بهم گفتن مدرک و پارتی ایت رو نشون بده ، افتادم.

منو بابا مجید که بابای مجید بود و بچه ها دسته جمعی تصمیم گرفته بودن بهش بگن بابا مجید ، مسئول لباس ها و ملحفه های مشکوک به عفونت بیمارستانی بودیم. اونا رو تو کیسه هایی می ذاشتن که منو بابامجید دسته جمعی بهشون می گفتیم ،" کیسه ی وبا" . اون روزا کسی خون آلوده رو جدی نمی گرفت و اگه هم می گرفت به ما نمی گفت .شاید مهر سالک و بدبختی روی پیشونی منو بابامجید بخاطر همین نگفتنا باشه. شاید اگه بهمون می گفتن راه کدومه ، چاه کدومه ، مریض نمیشدیم.

بعضی وقتا ­لای ملحفه ها جایزه های کوچکی  قائم شده بود. درست مث لپ لپ . تا حالا به من یک پاکت سیگار افتاده و یه بارم قیچی اتاق عمل. سیگار که به دردم نخورد ولی درود بر قیچی که بارها توی آشپزخونه عصای دستم بود. اوضاع جوری شده که ملحفه ها هم بین کارگرا تبعیض قائل میشن. آخه سرهنگ علی خیلی خوش شانسه - البته سرهنگ نبود،تازه سربازیش تموم شده بود وبچه هادسته جمعی این لقبو بهش داده بودن - چند روز پیش یه  سرنگ به همراه یه تراول 50 تومانی نصیبش شد. اون روز سر ظهر از بچه ها عذرخواهی کرد تازودتر به جشن شبانش برسه. خوش به حال بدبخت معتادش . حداقل یک اتفاق لذت بخش توی زندگیش هست .

 

بعد از اینکه مامانم رفت پیش بابای خدا بیامرزم ، زندگی یکنواختم ، شیب نزولی پیدا کرد و داره می رسونم به آخر خط.

قوطی کنسرو و لوبیا یعنی یه زندگی تنها ، یعنی وقتی سرت رو می ذاری رو بالشت تنهایی ، وقتی از جات بلند میشی تنهایی ، با خودت حرف می زنی ، هی حسرت نخوردن مال  حروم رو میخوری . هی حسرت آدم بودنت رو میخوری....من اصلا چرا این چیزا رو دارم به تو می گم ... دیرم شده...باید برم .

تمام پول تسویه حساب بیمارستانمو دادم واسه اتوبوس و خودم رسیدم تهرون ، پیش اون برج بلنده . ..."چقدر بلند و قشنگه"...از آسانسور که بالا می رفتم کل زندگیم اومد جلو چشمم ...

جالبه...آخر خط واسه من بلندترین جاست . اگه وزنم 60 باشه و شتاب جاذبه زمین رو 10 فرض کنیم با سرعت ۹۳متر بر ثانیه به زمین می رسم. اون وقت حتی تشک نجات هم افاقه نمی کنه و صاف میرم پیش خانوادم .

زدم به سیم آخر...میخام از این بالا فریاد بزنم .... " قرار بود منو بالا بکشید "...بابا دست مریزاد ، دستتون درد نکنه .نه یه مدرک درستی ، نه یه شغل آبرمندی ، نه یه درآمدی که بشه باهاش ازدواج راحت و بهنگام کرد ...من اصلا چرا  این چیزا رو دارم به تو می گم...دیرم شده ...باید برم.

 

از فردا که گزارشکارم تو روزنامه ها چاپ میشه ، مسئولین بیمارستان باید جلوی صعود جونای مث منو  به ارتفاع بگیرن .

 

خوب باید برم. هرچی هم به دور و ورم نگاه می کنم تا شاید مث فیلم فارسی ها نیمه ی گمشده ای پیدا بشه و منو منصرف کنه هم کــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ،  نیست .

خوب مردم خفته ، شب بخیر.... درود بر قانون جاذبه...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

www.sisivs.blogfa.com

خدا خدا می کردم مصطفی میرشفیعی تجدید شه تا تابستون بازم برم خونشون. اصلا حوصله شاگرد میکانیکی رو نداشتم ... هی پسر ، آچار شلاقی ... بذار دنده دو...کو پس چای...

درس دادن به مصطفی میرشفیعی ساده تر از میکانیکی بود. هم خستگیش کمه هم پولش زیاده ...خونه مصطفی میرشفیعی اینا خیلی بزرگه . یه باغ بزرگ ، چندتا اتاق بزرگ و یه استخر تقریبا بزرگ . خونه مصطفی میرشفیعی حدودا شمال شهره. یه دوساعتی با اتوبوس راه هست . یادمه موقع کار کردن بحث مقیاس ِ درس ریاضی به مصطفی میرشفیعی میگفتم ، مثلا خونه ما تا خونه  شما بیشترین فاصله رو داره ... اونم هی میخندید ...بهش می گفتم مهم یادگیری فاصلس نه فاصله ما از شما... خودمونیم ها کلا فاصله خانواده مصطفی میرشفیعی با ما خیلی زیاده. طرز حرف زدن...زندگی کردن ... فکر کردن... فقط خوشه اقتصادیمون به اونا نزدیکه...ما اولی ییم و اونا خوشه سومی

زمانایی که می رم خونه مصطفی میرشفیعی خیلی کیف میده... مامان بابا و خواهر مصطفی میرشفیعی خیلی تحویلم می گیرن... بهم میگن آقا... موقع استراحت می برنم توی باغ و کارگرشون واسه ما بیسکویت و کیک میاره .. کارگر بیچاره ... اونم مثل بی بی خیلی کار میکنه...

بعضی شبا با ماشین منو میرسونن...توی راه خیلی حال می کنم...صدای رادیو شون رو زیاد می کنن و منم هی دست می زنم...

موقع خواب تمام اتفاقا روز رو بدون تصرف واسه  بی بی تعریف می کنم...اونم تا صبح فقط و فقط گوش میده...آخه گوشای بی بی یکم سنگینه.

یه روز بی بی بهم پول داد تا صابون عطری بخرم. بی بی میگفت بالا شهریا عادت دارن صبحا با صابون عطری صورتشون رو بشورن... راست می گفت ، مصطفی میرشفیعی خیلی خوش بویه...مامان بابا و خواهر مصطفی میرشفیعی هم خوش بوین . فکر کنم کم کم  دارم مثل اونا میشم ...

امروز با مصطفی میرشفیعی فارسی کار کردیم... بیچاره حتی فارسی رو هم تجدید شده... معنی بشنو از نی چون حکایت میکند ... آرایه قد هر کس به همت اوست ... انشای راههای احساس خوشبختی...

امروز بهم  یه ساعت مچی کادو دادن ... خیلی ذوق کردم ... همیشه آرزو داشتم ساعت مچی داشته باشم تا آستینم رو بالا بزنم و همه ساعت مچیم رو ببینن...اون شب تا صبح نخوابیدم ... نکنه صبح که بیدارم میشم همش یک خواب شیرین باشه...اما صبح ساعت مچی رو بهشون پس دادم...  دوست داشتم همیشه آرزوهام بین خودمو خدا بمونه و خانواده مصطفی میرشفیعی از اونا خبر نداشته باشن... روز تولدم یه پیراهن بهم دادن...شبیه پیراهن مصطفی میرشفیعی ... یه مقوا اتوکشی هم داشت...بی بی میگفت درش نیار تا یقت همیشه صاف وایسته...

 خانواده مصطفی میرشفیعی مثل بی بی کمرشون درد میکنه و روی میز ناهار میخورن ... امروز مثل اکثر روزا کارگرشون غذای عجیب غریب پخته بود...یاد گرفته بودم وایستم تا اول اونا شروع کنن بعد من شروع کنن. خواهر مصطفی میرشفیعی گفت چه یقه بامزه ای  و خندید ... مامان بابا و کارگر  ِ مصطفی میرشفیعی هم خندیدن ....

منم  خندیدم .

امسال مصطفی میرشفیعی انگلیسی هم تجدید شده بود... ولی من که انگلیسی بلد نیستم... تا اولای شهریور درسای دیگه کار کردیم ... یه هفته مجبور شدم فقط و فقط انگلیسی بخونم تا به مصطفی میرشفیعی انگلیسی یاد بدم... مصطفی میرشفیعی حق داره انگلیسی تجدید شه . چقدر سخته ... یو آر کامفورتیبل ...تو  راحتی... آی ام هوپینگ ...من در حال آرزو کردن هستم ...

صابخونمون ، اکبر آقا کامیون داره ...از ایران میوه میبره ترکیه و از اونجا سی دی و قرقروت و ترشیجات میاره... به بی بی میگفت این خارجی ها یه ضرب المثل دارن که میگه لایف خیلی شورته... یادمه اون شب بی بی خیلی ناراحت شد...می گفت  اگه مستعجرش نبودیم میدونستم چی جوابشو بدم ... ما رو با خارجیا و شورت و این چیزا مقایسه می کنه... رفتم از لغت نامه معنیشو در آوردم...لایف ، زندگی ... خیلی هم خیلی خودمون و شورت هم یعنی کوتاه ...بی بی می گفت از طرف من از اکبرآقا حلالیت بخواه ...

تازگیا چشمام کمی میسوزه و آبریزش داره، شاید به خاطر کار زیاده...امشب که شرحالم رو می نویسم هرجا به اسم مصطفی میرشفیعی می رسم ، اشکم میریزه رو اسمش...بهش حسودیم میشه...خوش به حالش... مامان بابا و خواهر مهربون که داره...راحت که زندگی میکنه ...شکمش که سیره ...اگه درسشم خوب باشه که یه خوشبخت کامله...

عصر امروز خواهر مصطفی میرشفیعی بهم گفت چایی یا نسکافه ...نسکافه نمیدونستم چیه ولی میدونم لغت انگلیسیه ..حول شدم و گفتم نسکافه...گفت باشیر یا خالی ...دست و پامو گم کردم گفتم خالی... خواهر مصطفی میرشفیعی عادت داشت همیشه می گفت چه بامزه...چه بامزه منم همیشه اولش می گم خالی ولی آخرش با شیر می خورم... گفتم آره ، منم همیشه میگم خالی ولی شاید آخرش با شیر بخورم... موقع خوردن نسکافه ی خالی ضرب المثل اکبرآقا رو قاپ زدم و با بغض گفتم ........ لایف خیلی شورته......

گفت چه بامزه... ولی شما هنوز جونین ... من همیشه آرزو داشتم همت شما رو داشته باشم...تلاش واسه رسیدن به هدف شما رو داشته باشم...زندگی میگذره...چه جوری خوشبخت بودن مهم تر از راحت زندگی کردنه...خوشبختی این نیست که چی داریم و چی نداریم...اگه به چیزی که داریم فکر کنیم موفق می شیم نه به اون که نداریم...به نظرم لذتی که شما از زندگی میبرین رو ما نداریم...

.

 .

 .

امسال سال آخر سربازی مصطفی میرشفیعی هست...تو داتشگاه مترجمی انگلیسی خوندم و تدریس خصوصی هم دارم... خونه جدیدمون نزدیک تره تا خونه مصطفی میرشفیعی...وضعمونم بهتر شده ...خوشمون هم یکی اضافه شده ....

امروز که توی حیاط خونه داشتیم با بی بی و خواهر مصطفی میر شفیعی و پسرمون چایی می خوردیم ...بی بی گفت واقعا زندگی خیلی کوتاهه...منم توی دلم خندیدم و گفتم ...آره لایف خیلی شورته ... فکر کنم خواهر مصطفی میرشفیعی هم تو دلش میگفت ، خوشبختی لذت بردن از چیزای کوچیکه ، نه رسيدن به قله هاي بزرگ ... چه بامزه .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

www.sisivs.blogfa.com

قبلنا موقع معرفی می گفتم جوانی هستم فلان ساله ...اما حالا اگه بگم میانسالی ۴۰ ساله ام معرفی جامع تریه...

از بچگی آرزو داشتم خلبان شم...اما حالا با پیکان مسافرکشی می کنم...اگه آرزو میکردم مسافرکش شم چی به سرم میومد ؟...خدایا مصبتو شکر...

یادمه هروقت از بابای خدابیامرزم میپرسیدم کی وقت عاشق شدنم میشه تا ازدواج کنم می گفت هروخت جای سیبیلت سبز شد اونوخت به عشق و ازدواج دچار میشی....سیبیلم مشکیه با های لایت سفید ، اما نشدم به عشق و عاشقی دچار... هم سن و سالای من الان منتظر بچه سومشونن و من هنوز اول راه ...!

دیگه نمیتونم منتظر باشم تا ننم واسم عاشق بشه و توی روضه یا صف شیر برام دنبال زن بگرده!....باید خودم دست بکارشم ...هرجور شده عاشق میشم و یه کیس (همون نیمه گمشده مناسب) پیدا میکنم...

بچه های خط میگن ، اگه خوب به جامعه و دور و ورت نگاه کنی ، عشقو درک میکنی...

یه بار یه دخترپسر ۱۷ ساله که شبیه دوتا فنچ عاشق بودن رو سوار کردم...از توی آینه ازشون پرسیدم،

 شما  با شناخت همدیگه رو پیدا کردین ؟                                         - یه نگاه عاشقانه بهم کردن

پرسیدم فکر میکنن بتونین تا آخر عمر کنار هم دوام بیارین ؟                  - دستای همو گرفتن

پرسیدم واقعا عاشق همین ؟                                                -اوه...چه صحنه ای... لا الله الا لله...!!!

شاید واقعا عشق همین باشه...عشقی که امکاناتش از معنیش بیشتره...اگرچه روز بعد پسره رو با یه بنده خدای دیگه سوار کردم ...

یه روز برادر حجت حجتیه رو سوار کردم...از عشق ازش پرسیدم ، گفت :  

 - زبان درکام گیر کوه معصیت..از عشق روی زمین از من نپرس ای خس و خاشاک...عشق فقط عشق آسمانی

عشق آسمانی؟                 - بایدم ندونی چیه... تا وقتی این عشقای کوچه بازاری هست فساد هم هست...تا فسادم از روی زمین پاک نشه و عوامل فساد و اغتشاش نفس بکشن ، هیچکی نمی تونه عشق آسمونی رو درک کنه....دیگه دوره امر به معروف تموم شده...باید فساد و عواملش نابودشن...تاحالا دو جفت پسر دختر فاسد رو فرستادم جهنم ، تا زمینه عشق واقعی فراهم شه....خدا قبول کنه...

با پوزخند بهم گفت : "من دنبال شرف و غیرت و آبرو میگردم تو دنبال عشق ؟... راهت رو عوض کن پسر..."

درحالی که آب دهنم رو قورت میدادم تو دلم گفتم... خوب آدم همش دنبال چیزاییکه نداره میگرده !!!

یه بارم یه پیری (پیرمرد عاشق ) رو سوار کردم...در مورد عشق پرسیدم:  

- عشق یعنی بی وفایی های یار         دل بستن به یه آب دو خیار

۶۰ سال پیش با دختر همسایمون عهد بستیم که فقط همدیگه رو بخایم....اما همون سال اول  با پسرعموش یه عهد دیگه بستو رفتنو من موندم عضب تا حالا...عشق خیلی بی وفاست

با این اوصاف همون بهتر که عشق رو درک نکنم و معنیشو ندونم...خیلی خوبه که عاشق نیستم...

ظهرای گرم هروقت از نزدیک حرم امام رضا رد میشم

دلم هوای صحن و سقاخونشو میکنه... چیکار کنم عاشقتم ، تشنگی بهونس...

 

وقتی مردم بد میدونن، که با عشق غصه رو سد شیم      بیا ای هم ترانه ، بیا عاشق شیم و بد شیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

www.sisivs.blogfa.com

سلام...اینجانب (ح ط) فرزند (م ک) رئیس آژانس هواپیمایی ستایش بودم...مدتی قبل پس از سالها متوجه شدم (م ک) جون پدر واقعیم نیست و این موضوع رو از تفاوت در نام خانوادگی فهمیدم...تصمیم گرفتم به خاطر یه عمر دروغ ،پدرمادرم رو ترک کنم... واسم خیلی سخته بعد از یه عمر از جیب باباهه خوردن روی پای خودم واستم... مدتی دنبال کار گشتم ولی چون با پارتی سرکار رفته بودم و هیچ تخصصی نداشتم، بهم کار ندادن..

تازه میفهمم پول چیه ؟ حتی دوستایی که یه عمر ازم حساب میبردن با این وضعیتم یه تف سربالا هم نثارم نمی کنن...به نظرم بدترین چیز بی پولی، گرسنگیه... و بدترین چیز گرسنگی، غار رو قور شکمه که آدمو به کار های بدی وا میداره! ....یه بار که از گرسنگی چشام سیاهی میرفت تصمیم گرفتم شیشه نونوایی رو بشکمنو با یه سنگک خودمو سیر کنم...اما حواسم نبود صف وجود داره و خلاصه با سنگِ سنگکِ داغ حلقومم رو پر کردن...یه مدت هم به شغل شریف تکدیگری مشغول بودم...بچه ها بهم می گفتن تو حتی عرضه نداری روزگار سیاهتو تعریف کنی چه برسه به اینکه بخای دروغ بگی....یه بار هم تصمیم گرفتم برم خواستگاری یه دختر پولدار ولی با یه حرکت پرتابی شوتم کردن بیرون و گفتن :

سکه نداری دون میخای ؟ عاشق مهربون میخای ؟

شبا تو پارک میخوابیدم و گاهی هم با سازدهنیم آهنگی میزدمو صدامو رها می کردم..یه شب پیرمردی بهم گفت صدات سوز قشنگی داره...اگه قول بدی هرشب واسم بزنی پول خوبی بهت میدم...از اون به بعد شبا پارک پر میشد از پیرمردها و افراد افسرده... شبای زمستون هر وقت از کوچه ای رد میشدم از آسمون واسم پول می رسید !...و روزا هم هر وقت پول احتیاج داشتم پشت چراغ قرمز از راننده ها پول در میاوردم.

یه روز که داشتم پولامو میشمردم امیر دودو اومد و گفت خبر داری قراره طرح هدفمند کردن یارانه ها اجرا بشه ؟

-  خوب حالا که چی؟

-   اون موقعی که تو فرمش رو پر کردی خانواده و شغل داشتی ولی الان مشمول سهام نمیشی و مثل اون اولا بدبخت میشی...

-   حالا چیکار کنم؟

-   یکی رو میشناختم که بهش میگفتن پاواروتی که اونم صدای قشنگی داشت ولی درآمد کافی نداشت. از این قرصا مصرف کرد و الان بزرگترین خواننده اوپرای جهانه...

این روزا هرچی پول درمیارم قرص میخرم... احساس میکنم صدام بازتر شده و آهنگام هم شادتر...حتی میتونم بین ماشینای پشت چراغ قرمز حرکات موزون انجام بدم...حالا مشتریام جونا شدن و توی جشناشون منم دعوت می کنن ...من هم واسشون می خونم و هم براشون قرص می برم...آخه جونا هم مث من عاشق پیشرفتن...الان دوساله توزندانم...به زندانی ها خوندن یاد میدم ولی احساس می کنم دوباره غم صدامو گرفته ...خوب که فکر میکنم اصلا دوس ندارم به گذشته برگردم ،چوم مطمئنم

 درسته پول خوشبختی نمیاره ولی بی پولی حتما بدبختی میاره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

 

www.sisivs.blogfa.com

خداروشکر مردم شبا پیتزا می خورن ، مگرنه روزا با این پشمای خاکستری مخم زیر آفتاب می پُکید...

با سابقه ترین کارگر این رستورانم... بابام هم قبلا شغل منو داشت... البته اون زمانا اینجا کبابی بود و بابام خرس ...!!

تنها دو شغله رستورانم... سرشب بیرون کار می کنمو آخر شب تو آشپزخونه ظرف می شورم... باید یه جوری خرج زن و بچه مو درآرم.

البته چیزی نموده بود چند روز پیش اخراجشم... آخه جدیدا خیلی دل رحم شدم...پیتزاهای مونده رو به حسین کفاشه که جلو پیتزافروشی کار میکنه دادم...

از من بیچاره تره...شیش سالشه و بی پدرمادر ...خلاصه صابکار یه ماه حقوقمو قطع کرد .

درسته که هر چی مشتری بیشتر جلب کنم پول بیشتری گیرم میاد ولی امروز با مشتری پروپاقرصمون دعوام شد....پسره بی شعور هر روز با یه دختر میاد و پیتزا می خوره... آخه کی گفته پیتزا شام عاشقای زمینیه...

والا منم عاشق خانوادمم... ولی زن و بچه ام دیگه خجالت می کشن هرشب پیتزا بخورن...

خدایا ....از دخترم خجالت می کشم.... دیگه دوست نداره باباش اونقدر حیون مهمی باشه  که همه بخوان باهاش عکس بگیرن !...دوست دارم اگه تو مدرسه ازش پرسیدن بابات چیکارس...

نگه پاندای پیتزا فروشه ...مثلا بگه پاندای کونفوکاره !!

خدایا ...طاقت ندارم خانوادم منو موقع کار ببینن . کاش یه شب با زن و بچم تو رستوران غذا میخوردیم و منم لباس پاندا تنم نبود ...

آهای مردم ... اینقدر ظاهربین نباشید... به لباس تنم نیگا نکنید باور کنید منم آدمم ...اگه منو درک نکنین... خیلی گاوین... ببخشین من بی ادب نیستم ها... این حداکثر کلمات رکیکم بود...!!!

به بچه هاتون بگین اینقدر دم منو نکشن و آخر سرم که ....

      تن آدمی شریف است به جان آدمیت        نه همین لباس پانداست مایه خجالت

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |

www.sisivs.blogfa.com

حدودا 21 سال پیش یه شب بعد از هزاران بار اراده کردن و زیرش زدن با خودم عهد کرده دیگه از فردا   واسه کنکور ارشد بخونم.

خلاصه جون خودمو قسم خوردم که از فردا صبح شروع کنم به خوندن و بعد خوابیدم...

اما هیچ وقت بیدار نشدم...

فکر نمی کردم خدا اینقدر جدی بگیره !... درسته آدم بی ارداه ایم ...درسته بالای وبلاگ نوشتم " زودتر بغلم کن " اما کاش حداقل میذاشت نماز صبحم رو بخونم..

خلاصه بعد از جیغ داداشم و بی هوشی بابام سه تایی مون رو واسه اولین بار سوار آمبولانس کردن و بعد از یه حموم حسابی بردنم خواجه ربیع واسه خاک کردن...

توی عمر سیاهم سه تا آرزو بیشتر نداشتم... یکم اینکه تو حرم امام رضا دفنم کنن...دوم %20 اراده داشته باشم ... و سوم اگه خواستم بمیرم مرگ مغزی شم تا اعضامو اهدا کنن...فکر کنم باید تو انتخاب آرزو ها دقت بیشتری می کردم.... راست میگن آدم باید اندازه قدش آرزو کنه...منم که کوتوله....

خیلی شلوغ شده بود. همه آومده بودن . از اعضای خانواده گرفته تا بچه های وبلاگی... حتی کسایی که اشکمو درآوردن تا یه Comment بذارن...همه گریه می کردن اما از خنده داشت کفنم جر میخورد ... دیدن قیافه ی کسایی که یه عمر فقط ازشون تصویر سازی داشتم چقدر خنده داره...

تفلی مامانم... آرزو داشت منو تو لباس دامادی ببینه ... اما حالا تنم رخت سفید کردن...

شب اول خیلی دل تنگش شدم... آخه دوتا گندبک آومده بودن و تا صبح واسه لحظه لحظه ی عمرم ازم بازجویی می کردن.. هروقتم که خالی می بستم یه چوب می کردن تو .....  خلاصه  از درد خوابم نبرد ...

حالا بعد از 25 سال عذاب و شکنجه و که 4 سالش به خاطر فرار از زندان بود ،قراره ترخیصم کنن...

توی این سالا با هم سلولی هایی آشنا شدم که قرار بود مث من از فردا آدم شن... این دفعه می تونستم از همه خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم ...

مسئول شکنجه که اتفاقا قیافش شبیه یکی از سیاسیون بود میگفت : تو الان پاک پاک شدی.... دیگه میتونیم بریم واست یه حوری انتخاب کنیم...

اما حیف ...امروز پادر هوا بین این دنیا و اون دنیا موندم... چون هیچ خانواده ای به لیسانسه زن نمیده... واسم فاتحه زیاد بفرستین و قدر این شعر رو بدونین :

در گذر از عمر گران ، از تجارب درس گیر                      و درمیان مشکلات ، تن را مده به تقدیر

گر اسیر و بنده ی تکرار دقایق شدی                               امروز را از دست مده ، شاید شود فردا دیر

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط سی سی وی اس |